گمان کنم برود با جواب برگردد
به همره تو به همراه آب برگردد
گمان کنم دل لشکر به رحم مىآید
خدا کند ورق این کتاب برگردد
چه قدر بی خبر و بی هوا زدی نامرد
چه کرده بود مگر با شما ؟ زدی نامرد
همین که تیر رها شد علی به خود پیچید
صدای تیر در آمد چرا زدی نامرد ؟
درمان تشنه کامان، هر چند جرعه آب است
لب تشنه ایم و بی تو، دریا به ما سراب است
آه ای عطش کشیده، زخم زبان شنیده
از آتش لب تو ، دل های ما کباب است
اشک حرم در اومد از ناله و آهت
گریه نکن فدای این صورت ماهت
طاقت بیار و جا نزن خدابزرگه
اینقده دست و پا نزن خدا بزرگه
لبِ تو خندهی تو تیر سهشعبه نه مرا
این سه بر سوختن چند نفر هم بس بود
تا بمیریم رُباب و من و زینب باهم
بخدا حرمله یک داغ جگر هم بس بود
مادرت بدجوری پژمرده علی
می دونم چی تو رو آزرده علی
حالا سیراب شدی روی دست من
جای شیر تیر به گلوت خورده علی
ای که شش ماهه ای و پیر طریقت آقا
باب خیری به خدا باب کرامت آقا
بی سبب نیست تو را باب حوائج گفتند
آنقدر کرده روا نام تو حاجت آقا
از عطش تب داشت اما تاب نالیدن نداشت
بی رمق بود ابر چشمش، نای باریدن نداشت
بچه که بی شیر شد از حال کم کم میرود
شیرخوار تشنه حتی حال خوابیدن نداشت
بعد اصغر مادرش از زندگانی سیر شد
بعد از آن تیر سه شعبه بود که دلگیر شد
صبح، شرمِ مادری از کودک دردانهاش
عصر، طفلی زیر خاک و سینهای پر شیر شد
من زدم بر آب و آتش ، آتشش بر من رسید
عمه ات فریاد میزد خواهرت صیحه کشید
من ز پا افتادم اما این فرس ها تند پا
راه طولانی و مقصد دیر و دور و ناپدید
آسمان سیرتى و صورت ماهى دارى
چون شب بخت من ابروى سیاهى دارى
تویى و گریه بى وقفه و این خون گلو
نوه کوچک زهرا چه سپاهى دارى
درود حق به عروس ابوتراب، رباب
دل شکسته صدا مى زند رباب رباب
به التماس حرم لب به آب زد آخر
وگرنه از سر رغبت نخورد آب رباب
عشق است و دیوانگی و حالِ نگاهش
با آشتی و قهر های گاه گاهش
جانا ! جوانی رفت و از عمری که طی شد
موی سفیدم مانده و بخت سیاهش
چشمم از داغ تو ای لالهی من دریا شد
در جنان از غم تو خون به دل بابا شد
لااقل کاش که یک گوشه تو را می کشتند
پاره پاره شدنت در وسط صحرا شد
کرده بلا مهیا دنیا برای داماد
دنیا و اهل دنیا یکجا فدای داماد
گل از کجا بچیند تازه عروس این دشت
دشتی که خارِ نیزه دارد برای داماد
وقت پرواز پرستو شد ، ولی
آسمون بگو که راضی نمیشد
عمه و سکینه رو واسطه کرد
آخرش عمو که راضی نمیشد